|
سال خوبی براتون آرزو میکنم
من
میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم من میتوانم تو
را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم چرا که من یک انسانم و این از صفات انسانی است و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزی
باشم که تو میخواهی، من را خودم از خودم ساخته ام تو رادیگری باید براید بسازد
و تو هم به یاد
داشته باش منی که من از خود ساخته ام، آمال من است تویی که تو از من
میسازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگی را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم چیزی باشم که تو میخواهی و تو هم میتوانی انتخاب کنی که من را میخواهی یا
نه ولی نمیتوانی انتخاب کنی از من چه میخواهی میتوانی دوستم داشته باشی
اینگونه که هستم، و من
هم. میتوانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی، و من هم چرا که ما دو
انسانیم... یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری که
آنهایی که هر روز میبینی و مراوده میکنی همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان با
نقابی متفاوت اما همگی جایز الخطا. نامت را انسانی باهوش بگذار اگر انسانها را از
پشت نقاب های متفاوتشان شناختی و یادت باشد کاری نه چندان راحت است...
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم... آنقدر که در من هراس گرفتن دست است هراس گم شدن نیست... امشب چقدر دلم گرفته!!!!
دیشب شب یلدا بود...دوست داشتم این پست رو دیشب میذاشتم اما.... یه سال گذشت/ یه سال از اون روزای وحشتناک/ روزایی که ... به هر حال از اومدن زمستون خوشحالم... اومدن زمستونو به خودم تبریک میگم....
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، برخلاف نظر ویولتا، من یک فمینیست هستم. اولین بارقه های های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.
**********************
ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد
************************
ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..
*********************
از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.
با این همه زخمی وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.
خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.
خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.
خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.
خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،
بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند . By: Nesvan Blog
پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز ، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
باور دارم عکس روی جلد این هفتهی تایم، میتواند یکی از همان عکسها گردد. این عکس از آن عایشه، زن خجالتی و ۱۸ سالهی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانوادهی همسرش آزار میدیده، او از خانهی شوهر فرار میکند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوشهای او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بیارزش زنانهاش میدهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه میدارد، شوهرش ابتدا گوشها و سپس بینی او را میبرد. حالا عایشه اینطور زندگی میکند، این صورت کنونی زنی ۱۸ ساله است. میبینید، بدون آرایش هم سخت زیباست! حادثهای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سالهای قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیدهی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانیهاست. عایشه در حال که صورت آسیبدیدهاش را لمس میکرد گفت: «این کاری است که آنها با من کردهاند. چطور میتوانیم با آن ها صلح کنیم؟»
در ماه جون، کرزای صلحی ضمنی با طالبانیها کرد، «تام مالینووسکی» ، یک دیدهبان صلح، در اینباره با کرزای ملاقات کرد. کرزای اما اولویت را به زنده نگاه داشتن میدهد تا رعایت حقوق انسانی افغانها. مالینووسکی اظهار کرد: «کرزای از من پرسید کدامیک مهمتر است؟ حفاظت از حقوق یک دختر برای رفتن به مدرسه، یا نجات زندگیش؟» اینطور که به نظر میرسد، آقای کرزای قرار است مردم افغانستان را به قیمت بریده شدن گوش، بینی، انگشتان، دست و پا بالاخره جوری زنده نگه دارد! این مصالحه، به حق، زنان افغانی را بخاطر امنیت و زندگیشان نگران میسازد.
اما دربارهی این عکس، که توسط عکاس اهل آفریقایجنوبی، جودی بایبر، گرفته شده خبرنگار «تایم» میخواست ابتدا از امنیت جانی عایشه پس از چاپ این عکس مطمئن شود. عایشه دقیقاً میداند با چاپ این عکس، سمبل دردهای زنان افغان بخاطر آسیبهای طالبان خواهد شد. او اکنون در مکانی سِرّی و تحت محافظت زندگی میکند. قرار است عایشه برای جراحی ترمیمی به آمریکا فرستادهشود. همچنین «تایم» بخاطر آثار ترسناک این تصویر تکاندهنده بر کودکان عذرخواهی کردهاست. با این وجود، کسی چندان به کودکان افغان فکر نمیکند که با خطر رفتن پایشان روی مین دست به گریبانند، و احتمال دارد همبازیهایشان را با دست و پای قطع شده ببینند، و اینکه این تصاویر چه آسیبهای روحی مخربی بر آنها وارد میآورد. تایم این عکس را به مثابه یکی از هزاران اسناد افشا شده در سایت ویکیلیکس میداند که در حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان رخ دادهاست، چرا که این عکس، ترکیبی است از حقیقت تأثر انگیز و بینشی بر چگونگی زیستن در سرزمین افغانستان و پیآمد تصمیماتی است که با دروغ و پنهانکاری اتخاذ میشود.
شخصاً این عکس را برابر با میزان انسانیت دنیایی که در آن میزییم، میدانم. چیز رنگی و شادی وجود ندارد. مسلماً عایشه، تنها یکی از قربانیان سبعانه نگری و کوته فکری و خشکمغزی ایدئولوژی طالبانی است. گمان نمیبرم این تنها صورت دفرمه شده توسط طالبان باشد و خوشبین نیستم که هزاران انگشت و دست و پا و سر بریده نشده، روی خاک افغانستان نیفتاده باشد. اگر از این تصویر با بیتفاوتی «شکر خدا برای ما اتفاق نمیافته»، «بیخیال، خودم اینقدر بدبختی دارم» بگذریم، یا بگوییم «اینکه چیزی نیست، آمریکا صد برابر بدترش رو کرده تو افغانستان» یعنی چیزی از روان بیمار طالبان، در ما هم هست، فقط بروز نیافته. هر جنایتی حتی علیه یک تن، توسط هر کس انجام شود، جنایتی علیه تمام بشریت رخ داده. تحمل وحشیگری و مصالحه و سکوت، راهی را برای ایجاد هزاران داستان تراژیک دیگر باز میگذارد و اگر تنها در سکوت ناظر این ماجراها باشیم، عین همدستی در جنایت است. قصد «تایم»، آزار بیننده و چنگ زدن بر وجدانش است، و قصد من از نشر این مطلب، آزار شماست! صورت کنونی عایشه را فراموش نکنید، دختری که بدون هیچ آرایشی، هنوز هم سخت زیباست. این مطلب را، هرگز فراموش نکنید!
به نقل از وبلاگ "يك پزشك"
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد ..» بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد . به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند . در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. . خواهد شد ! »
ورزش بانوان يکي از چيزهايي که اين طرفها به وفور يافت مي شود، بچههاي کم سن و سالي هستند که به ظاهر ايراني اند، اما هيچ شباهتي به ايران و ايراني ندارند. بسياري از آنها حتي زبان فارسي را هم بلد نيستند و برخي از آنان که مي توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چيز زيادي از ايران نمي دانند. - پس فقط آقايون ايراني نبايد ورزش کردن خانوماي ايراني رو ببينن؟ - ولي اينجا آقايون ايراني ميان ورزش خانوماي ايراني رو ميبينن. - ببين! اين حرفا واسه اينه که تو دليل حجاب رو نفهميدي. ما اعتقاد داريم که حجاب يک محدوديت نيست بلکه مصونيت هست.
چند وقت پیش کتاب نامه های عاشقانه نیما دستم افتاد. از بین نامه هاش یکی خیلی نظرمو جلب کرد. قسمتی از اون نامه رو برای این پست انتخاب کردم. 8اردیبهشت 1305 عالیه عزیزم اغلب بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آنطور معامله کنند. آن ها زن را مثل یک قالی می خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند، پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند! زن هم همینطور. خلفا زن را میفروختند، مسلمان ها او را در زیر حجاب حبس میکنند، قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد و آرا مخصوص دیگر دارد. من نمیدانم چرا. ولی میدانم چرا نمیتوانم قلبم رانگاه بدارم. خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی رحمی داد؛ به شاعر قلب را، و قلب اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار و وجاهت زن، مقهور شود. بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای اینکه انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی قلب مرا محبوس کن . . . اما انگار نیما هم نفهمیده که تسخیر کردن قلب اون کاری از پیش نمیبره، و ظلم هایی که در حق زن ها شده به این آسونی آثارشون پاک شدنی نیست.
امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا تو مملکت ما هرکی به یه پست می رسه فک میکنه اون صندلی که روش نشسته از باباش به ارث برده و نسبت به اون احساس مالکیت میکنه. تقصیر رو باید گردن کی بندازم؟ خود طرف؟ خونواده؟ جامعه؟ فرهنگی که توش بزرگ شده؟ سیاست کاری؟ خط مشی سیاسی کشور؟ . . . همیشه فک میکردم همه چی رو خط مشی سیاسی تعیین میکنه! همه چی رو سازمان دهی میکنه. اتفاقا همین موضوع یه روز توی یکی از کلاس ها مطرح شد و منم همین رو گفتم، استادمون جواب خیلی جالبی برا این حرفم داشت. اون گفت: درسته شرایط اون طور مهیا میشه که ما اونجوری فک کنیم و طبق اون برنامه پیش بریم، اما خودمون چرا اون جوری رفتار میکنیم و تسلیم محیط میشیم؟ چرا یه خورده فک نمیکنیم یا یه کار اساسی انجام نمیدیم که شرایط رو عوض کنیم؟ تا یه مدت ذهنم مشغول همین حرف بود . . . الان به این نتیجه رسیدم اگه طبق برنامه پیش نری از برنامه حذف میشی، حالا هرچقد هم پوست کلفت باشی بالاخره یا تسلیم میشی یا سکوت میکنی . . .
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست دوره ارزانیست... چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چی ارزانتر....! آبرو قیمت یک تکه نان... و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان . . .
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم دلت را میبویند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد... به اندیشیدن خطر مکن آنکه بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود ... و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان شوق رادر پستوی خانه نهان باید کرد ... |
About
چیرۆک: داستان Archivesفروردین 1390اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 Links
بچه های دل تنگ |